از این روزها
پسران عزیزتر از جانم این چند هفته که گذشت شرمنده که براتون نتونستم مطلبی بنویسم واقعا وقت نمی کردم بعد از فوت اقابزرگ و مادربزرگم سرم شلوغ بود اگر هم خونه بودیم محمدطاها نمی ذاشت پشت کامپیوترباشم به خاطر اینکه عزیز و عمه تنها نباشند باید بیشر به اونجا می رفتیم تا اونا احساس تنهایی نکنند روزهای اول که شبها هم اونجا می خوابیدیم تا کم کم به شرایط فعلی عادت کنند این روزها هم سعی می کنم تقریبا هر روز یا یک روز درمیان برم تا تنها نباشند هر هفته پنجشنبه ها هم مراسم قران و شام داریم پنجشنبه سوم رو بابایی تصمیم گرفت هزینه شام رو پرداخت کنه از سه شنبه مشغول کاراش شدم روز چهاشنبه مشغول درست کردن حلوا بودم تقریبا تا شب طول کشید رولت...
نویسنده :
مامان افسانه
0:49








