محمدحسین 6 10 1386 و محمدطاهامحمدحسین 6 10 1386 و محمدطاها، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 24 روز سن داره

*** خاطرات پسرهای گلم ***

از این روزها

پسران عزیزتر از جانم  این چند هفته که گذشت شرمنده که براتون نتونستم مطلبی بنویسم واقعا وقت نمی کردم بعد از فوت اقابزرگ و مادربزرگم سرم شلوغ بود اگر هم خونه بودیم محمدطاها نمی ذاشت پشت کامپیوترباشم به خاطر اینکه عزیز و عمه تنها نباشند باید بیشر به اونجا می رفتیم تا اونا احساس تنهایی نکنند روزهای اول که شبها هم اونجا می خوابیدیم تا کم کم به شرایط فعلی عادت کنند این روزها هم سعی می کنم تقریبا هر روز یا یک روز درمیان برم تا تنها نباشند  هر هفته پنجشنبه ها هم مراسم قران و شام داریم پنجشنبه سوم رو بابایی تصمیم گرفت هزینه شام رو پرداخت کنه از سه شنبه مشغول کاراش شدم روز چهاشنبه مشغول درست کردن حلوا بودم تقریبا تا شب طول کشید رولت...
17 آذر 1392

این مدتی که گذشت

پسرانم  واقعا معذرت می خوام که نتونستم تو این مدت مطلبی براتون بنویسم  چهلم اقا بزرگ هم تموم شد هنوز هم نمی تونم باور کنم که پیشمون نیست  روحش شاد و یادش گرامی باد  هفته پیش پنج شنبه هم چهلم مادر بزرگم بود  روحش شاد و یادش گرامی باد  لباس سیاه رو از تنمون در اوردیم امیدوارم که لباس شادی بپوشیم روزهای خوب و خوشی رو داشته باشیم  از پسراها : محمدحسین به نظرم رفته رفته که بزرگتر میشه عاقلتر شده دیگه از حالت بچگی دراومده امسال هم خدا به خواد میره پیش دبستانی  نمی دونم بنویسمش مدرسه یا فرهنگسرا  محمدحسین به من خیلی وابسته است بدونه من جایی نمی ره نمی دونم اگر بنویسم فرهن...
17 آذر 1392

اش دندونی

قبل از فوت اقا بزرگ برای گل پسری اش دندونی پختم اقا بزرگ هم اون موقع از اش خوردند و تعریف کردند موفق نشدم عکسها رو اون موفع بذارم که الان می ذارم  من اش دندونی رو پختم و با گیفتهایی که تدارک دیده بودم روانه خونه مادر بزرگها و خاله و عمه و عمو ها و همسایه های ساختمون شد    گیفت ها شامل پاستیل دندون  پاستیل بستنی و شکلات و متن دندون با عکس گل پسری  ...
17 آذر 1392

تولد بابایی

      محمدم  وجود تو تنها هدیه گران بهایی بود که خداوند من را لایق ان دانست و هدیه من به تو قلب عاشقی است که فقط برای تو می اتپد ... به دنیا امدی و دنیای من شدی ... هزاران گل سرخ  و همراه قلب بی قرارم تقدیم به تو که یادت در فکرم و عشقت در قلبم و عطر تو در میان لحظات زندگی ام جاریست ... وجودت بهترین تکیه گاه برای بودن است و نفسهایت ارام ترین اهنگ دنیا .     میلادت شکوفه باران     تولد بهترین و دوست داشتنی ترین همسر دنیا ... تولد بهترین و مهربانترین بابای دنیا ...      تولدت مبارک باد    &nb...
17 آذر 1392

برادران در طبیعت

چند روز مونده بود به ماه رمضان به خاطر اینکه شناسنامه اقا بزرگ یه مشکلی براش پیش اومده بود باید اون جایی که صادر شده بود می رفتند که قرار بود عمو طاهر و عزیز برند که بابایی هم دوست داشت بره ما هم قبول کردیم که بریم مقصدمون یکی از روستاهای اطراف شهر تبریز بود وای که عجب هوایی بود سرد و خنک اب و هوا تمیز ادم حال می کرد  هنوز به روستا نرسیده بودیم رفتیم جایی تا صبحانه بخوریم  یه امام زاده ای بود سید ابراهیم معروف به امام زاده چکان اونجا هم رفتیم جای خوبی بود  محمدحسین هم با این سگ دوست شده بود و همش به اون نون می داد اول می تر...
17 آذر 1392

تولد محمدطاها

پایان 12 ماهگی و ورود به 13 ماهگیت مبارک     به خاطر اینکه تولدت پسر گلم می افتاد تو ماه رمضون  چون روزه می گیرم نتونستم خیلی مفصل بگیرم  یه جشن کوچولوی خودمونی گرفتیم بخاطر اینکه خونه مون کوچیکه فقط چند نفر رو صدا کردیم  مامان و بابای مامانی و خاله سمیه اینا و عزیزو عمه و عمو طاهر و محمدرضا و عمه زهرا اینا بودند  تم جشن رو زنبور گرفته بودیم این تم رو دوست داشتم چون قیافه خودتت هم بیشتر به زنبور می خوره    زنبورک من تولدت مبارک    واقعا که تولد گرفتن با دهان روزه سخته دست تنهایی همه کارها رو انجام دادم خودم که خیلی راضیم همه چیز خوب بود ...
17 آذر 1392

پارک ساعی و اکسن 1 سالگی

چند روز پیش بعد افطار بابایی  می خواست بره سرکار یه سری بزنه از ما هم خواست که باهاش بریم از اون جا هم  رفتیم پارک تا بچه ها هم کمی  اونجا بازی کنند  محمدحسین در حال پفیلا خوردن  اون جا شما هم از بوفه پارک این رو خریدی     صبح وقتی بیدارشدم یه سری هم به وبلاگتون زدم دیدم که وبلاگتون جز وبلاگهای پر بازدید کننده شده این نظر لطف دوستانه که به ما سر می زنند  امروز من و تو با داداشی رفتیم خانه بهداشت تا هم واکسن 1 سالگیت رو بزنی هم چکاپ بشی 1 واکسن بود که اون رو هم به دست راستت زد شما هم که اصلا نه گریه کردی نه عکس العملی نشون دادی هزار ماشا ا... پسر بس...
17 آذر 1392