چت روم

قالب

*** خاطرات پسرهای گلم ***

*** خاطرات پسرهای گلم ***
خاطرات محمد حسین و محمدطاها
قالب وبلاگ

[ پنجشنبه 14 آذر 1392 ] [ 0:47 ] [ مامان افسانه ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ شنبه 30 آذر 1392 ] [ 2:13 ] [ مامان افسانه ]

من و محمد در سال 85 ازدواج کردیم که ثمره این ازدواج دو گل زیبا بود که محمد حسین در سال 86 بدنیا اومد و محمد طاها هم در سال 91 بدنیا اومد و رنگین کمان زندگیمون کامل شد .

خداوندا هزاران بار تو را شکر می کنم که به من همسری مهربان و دلسوز و فرزندانی سالم و صالح عطا کردی .

خداوندا بدیها و بلایا را از همه انسانها و ما دور نگه دار و سرانجاممان را نیکو بگردان .

ان شا ا... که چندین سال به خیر و خوبی در کنار هم زندگی کنیم و لحظاتی پر از شادی و نشاط داشته با شیم.

تقدیم به همسرم و فرزندانم با عشق

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 1:00 ] [ مامان افسانه ]

پسرانم ! پسرای خوبم . می دونم که شما هم یه روزی عاشق میشید. و میایید وایمیستید جلوی من و باباتون و از دخترکی که دوستش دارید و عاشقش شدید ...خب این اصلا عجیب نیست و تو ناگریزی از عشق ...


مامان براتون حرفایی داره ... عزیزای دلم  یه وقتای باید به اونچه که از دلتون به شما الهام میشه توجه کنید و سعی کنید که برای شریک زندگیتون یه سر پناه و تکیه گاه و مامن امنی باشید .

باید یاد بگیرید که به همدیگه احترام بذارید. برای همدیگه ارزش قائل باشید .

زنها موجودات عجیبی هستند...  و در عین حال دوست داشتنی ...

زن هیچ وقت لحظه هایی رو که به پاش وایستادی رو فراموش نمی کنه و همه انرژی رو که براش گذاشتی رو بهت بر می گردونه...     بگیری که نازش رو بکشی...

پسران  عزیز تر از جانم! باید یاد بگیری که با مردونگیت غصه ها شو اب کنی نه که از غصهابش کنی ...!

تنها با صدا زدن و توجهاییکه از خودب بهش نشون می دی می تونی متاهلیت عشقو تداوم ببخشی... نذارید که فاصله ها به زندگیتون لطمه بزنند...

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 1:00 ] [ مامان افسانه ]

تمام سلولهای بدنم ...

شما را می خواهند ...

نگاهتان که می کنم ...  حض می کنم ...

شما ها که باشید چرخ روز گارم می چرخد.

دنیا را می خواهم برایتان ...

فدایتان می شوم ... با تمام وجودم ... بی منت !

ارامم می کنید .

نفسهایتان ... مرا تا سر حد جنون می برد ... اغراق نمی کنم ...

برایتان دعا می کنم ... عمر نوح را برای شما عزیزانم می خواهم ...

 شاید کم است ؟عمر من هم هست جان مادر اضافه اش می کنم .

خاری ... خاشاکی ... گزندی ... دور از شما باد همه را به جان می خرم ...

اشکهایتان ... نبینمشان ... هیچ گاه . . . مگر از لبخند دلتان باشد.

برای من شما اسطوره اید ... اسطوره ی بودن ...هستی ... حیات و اینها را در نگاه مادران می بینم ...

وشگفت زده می شوم ... خدایم ... چه کردی ... این چه حسی است ؟!

شکر که من را زن خلق کردی ... برای حس اینهمه لذت و عاشقی ... شکر .

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 1:00 ] [ مامان افسانه ]

جیگر مامان امروز ٣ ماهت تموم شد و رفتی توی ٤ ماهگی

امروز کلی با همدیگه صدا در اوردیم و خندیدیمو بازی کردیم هر از گاهی هم من و داداشی بو سه بارونت می کردیم

دوستت دارم یه عالمه تولدت مبارک

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 0:59 ] [ مامان افسانه ]

پسرانم : در مسیر زندگیتان یافته ها یتان را با باخته ها یتان مقایسه کنید .

 اگر خدا را یافته اید هر چه باخته اید را فراموش کنید .

[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 0:59 ] [ مامان افسانه ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید




ادامه مطلب
[ يکشنبه 17 آذر 1392 ] [ 0:59 ] [ مامان افسانه ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ را برای دو هدیه خدواند که به زندگیمان ارزانی داشته می نویسم امیدوارم که محمد حسین و محمد طاهاهمیشه در زندگی موفق و سعادتمند باشندامیدوارم که توی این وبلاگ خاطراتی پر از شادی و نشاط ثبت کنم
موضوعات وب
دوست آنلايـن: 1
دوستاي امروز : 22
دوستاي ديروز : 38
دوستاي هفته گذشته : 119
کل دوست جونـام : 87274
امکانات وب

لـــــــــوگوی مادام مهربون